کدامين سو
دونه های بارون ببارین آروم تر گل های نارنج داره می شه پرپر -تعادل اینگونه ٬یعنی فکر نکردن...یعنی لذت بردن از اطراف بی دلیل..یعنی فکر کر دن به خوشی ها٬ فقط٬ حتی آنها که شاید هیچ لمسشان نکنی...یعنی آرامشی که در ابتدا به سختی می سازیش و بعد آنچنان غرق می شوی که انگار نمی فهمی روزها چگونه می گذرد!؟روزها می گذرد..آرام...اما چیزی هست که نیست انگار ...چیزی سرکوب شده٬ فکری٬اندیشه ای٬ حضوری.....و بی آنکه بدانی از آن فرار می کنی٬و باز هم سرکوبش می کنی در این تعادل آرام.انگار نمی دانی در این تعادل آرام٬ همیشه رنج سکون باقی است.آرزوی حرکت و بزرگتراز آن٬ ترس از حرکت همیشه هست.ترس از عدم تعادل٬ترس از نبودن آرامش..... -سقوط که می کنی همه چیز به یکباره تمام می شود.دیگر نه رنجی می ماند٬نه ترسی٬نه آرزویی.نه آرزوی حرکت٬نه حرکت برای آرزو......و نه نرسیدن!....یک هیچ آرام. -نرسیدن انگار سهم بیشتری از زندگی است.و آرزوهایی که شاید برای همیشه فقط آرزو بمانند٬در خیال.اما تو انسانی با هزار خیال.. با هزار امید.پس صبر می کنی.هی صبر....هی صبر....هی .....نرسیدن٬نرسیدن٬نرسیدن.شاید اینجاست که تعادل را از دست می دهی.برزخی پیش از سقوط.لذت بخش است انگار!اینجا رها می شوی از همه٬از صبر٬از نرسیدن..رها می شوی.....اینجا شاعر می شوی حتی! زیبا ترین حرفها٬شعرها٬آواها...می آیند.احساس بی وزنی ...انگارمی کنی چیزی نمی خواهی...می خواهی که نخواهی دیگر...اما ...حقیقت چیز دیگر یست.پس ...ترس می آید...ضعیفت می شمرند آنها که در تعادلند...بیماری...عذاب ها آغاز می شوند.به درون می روی٬چیزی می یابی....همان آرزوی حرکت! آنجاست...شگفت زده می شوی.درست است تو باز هم می خواهی ٬آرزو ٬امید..به همین سادگی! -پس تو در تعادلی هنوز هم........همان تعادل همیشگی.فقط انگار کرده بودی برزخ را! درست است٬گاه فراموشش می کنی...اما...هست...تو محکوم به تعادلی٬تو می خواهی ٬می خواهی ٬می خواهی .....حتی اگر نشود ٬ حتی اگر نیابی...صبر... امید...آرزو! -خوب می دانی راه حل چیست.در ست است.می دانی نخواستن چاره ی کار است.اما....تو انسانی با تمام خواسته های لعنتی اش! -پس ادامه میدهی .... جهنمی است اینجا.....صفر مطلق... گیجی... این روزها معانی گاه انقدر عجیب می نمایند ٬که شگفت زده می شوم! - حتی بدیهی ترین چیزهای گذشته- انگار چیزی٬جوابی ٬راهی می خواهد گشوده شود ٬ولی نمی تواند از انبوه معانی ای که می فهمد و نمی فهمد٬می داند و نمی داند٬راهی بیابد..... یک حس عدم تعا دل بین هست و نیست... پیوست:هیچ کس نمی تواند حقیقت را پیش خود نگه دارد٬حتی در سیاهچال یک فرمول. حقیقت را نمی توان صا حب شد٬تنها می توان آن را زندگی کرد.(از کریستین بوبن) و زندگی یعنی؟؟یک مفهوم ٬ یک معنی ٬ نمی دانم.... اینجا که هستم٬آسمان مرا بغل می زند و می برد. آسمان اینجا بزرگتر از آسمان خانه ی ماست.. آسمان خانه ی ما آنقدر کوچک است که در میان ساختمان های بلند همسایه٬ گم می شود.. شاید از این بود که تا به حال ندیده بودمش! آسمان من در یک واژه بود..یک واژه ی تعریف شده:<فضایی بی نهایت٬ پر از ستاره..سیاره..ماه...خورشید....مملو از خلا...خلا...مملو از نیستی!> اینجا که هستم آسمان کنارم است.غرقم می کند انگار....از بس که بزرگ است! اینجا آسمان فقط یک واژه نیست. اینجا آسمان بی نهایتی ست مملو از حضور....مملو از خدا!!
| Design By : Night Skin |

